مصاحبه نشريه تلاش با مهدی فتاپور

 

 

 

 

 

تلاش ـ آقای فتاپور اخيراً در يکی دو جلسه و سمينار من شنونده سخنان شما بودم. بايد اقرار کنم؛ شنوندگان تحليل های دقيق شما در باره تحولات درونی حکومت اسلامی و جابجائی جناح های مختلف آن را تحسين می کنند. پيگيری نظرات تحليلی شما در باره اين جابجائی ها آن هم از آغاز حکومت اسلامی تا به امروز و تفاوتهائی که از نظر برنامه سياسی و بعضاً پايگاه طبقاتی ـ اجتماعی که برای هر يک از اين جناحها قائل هستيد، گاهی اين تصور را ايجاد می کند که مطابق گفته های شما مناسبات حاکم بر کشور و وضعيت آن بايد تا کنون بارها و بارها زير و رو شده باشد. آيا چنين برداشتی از ديدگاههای شما درست است؟

فتاپور ـ در جلساتی که مورد نظر شماست راجع به چند موضوع روانشناسی اقشار مختلف و اشکال مبارزاتی آنان؛ آرايش سياسی نيروها در درون و بيرون حاکميت و شرايط بين المللی صحبت شد. در رابطه با بحثی که شما طرح کرديد يعنی آرايش سياسی نيروهای درون حاکميت؛ رژيم جمهوری اسلامی قبل از هر چيز رژيمی است ايدئولوژيک و ساختار آن بر اساس امتيازات ويژه روحانيون پايه گذاری شده است. پايه ای ترين خصوصيات رژيم از پس از انقلاب تا کنون پابرجا مانده و همه تغييراتی که در تعادل نيروهای درون حکومت رخ داده در چارچوب و با حفظ ويژگيهای پايه ای رژيم اسلامی بوجود آمده است. شمردن تمايزات نيروهای درون حاکميت بمعنای زير سوال بردن ويژگيهای پايه ای رژيم نيست.
من در صحبت های خود براين امر تکيه کردم که رژيم اسلامی از نوع رژيمهای استثنايی است و در عين حال تمايزات اين رژيم با رژيم صدام در عراق و شاه در ايران برشمردم. رژيمهای فوق بر نيروهای محدودی در جامعه تکيه داشتند و حتی در شرايط بحرانی و دشوار قادر نگرديدند پايه های خود را گسترش داده و نيروهای وسيعتری را در حاکميت شرکت دهند. صدام حتی در آستانه حمله آمريکاييها از هر نوع انعطافی عاجز ماند. شاه زمانی حاضر شد نيروهای ديگری را در حاکميت شرکت دهد و بختيار را بعنوان نخست وزير بپذيرد که رژيم در حال سقوط بود و خيلی دير شده بود. رژيم اسلامی اين خصوصيت را داشته که در چهارچوب پذيرش پايه های رژيم توانايی بيشتری برای شرکت دادن نيروهائی با گرايش های سياسی اجتماعی متفاوت در قدرت نشان داده و در همان شرايط نيروهائی که اين پايه ها را نپذيرفته اند با کمال خشونت سرکوب کرده. سيد حسين موسوی؛ هاشمی رفسنجانی؛ خاتمی و احمدی نژاد هم از نظر عملکردشان با هم متفاوت بودند و هم نيروهای اجتماعی که از آنها حمايت ميکردند يا حداقل به سياست های آنها برخورد مثبت داشتند با هم تمايز دارند. حتی اگر نيروهای وابسته به کابينه خاتمی و بخصوص نمايندگان مجلس ششم را که برخی از آنان تمايلات نيروهای خارج از رژيم را نيز نمايندگی ميکردند استثنايی بدانيم که در شرايط يک تعادل نيروی خاص عملی شد؛ برشمردن تفاوت های ديگران دشوار نيست. هاشمی رفسنجانی بخصوص در ابتدای انتخابش به رياست جمهور از نظر اقتصادی تاکيد ميکنم از نظر اقتصادی يک سياست ليبرالی را تعقيب ميکند و نظر مثبت بخش مهمی از مديران و تکنوکرات های کشور را که حتی نسبت به کليت رژيم اسلامی برخورد منفی دارند جلب نمود و احمدی نژاد يک سياست پوپوليستی را تعقيب ميکند و همانهايی که به رفسنجانی نظر مثبت داشتند، از تندترين مخالفين او هستند.
تغييری که در اين چند سال رخ داده اينست که نيرويی در راس قدرت اجرايی و مجلس قرار گرفته که باين قاعده عمومی تاکنونی رژيم اعتقادی ندارد و اگر قدرت داشته باشد از حذف و حتی سرکوب نيروهای ديگر حتی درونی رژيم و قبضه کردن همه قدرت ابايی ندارد و تحليل اينکه اين جريان تا چه حد قادر است جای پايش را محکم کرده وسياست های خود را پيش برد در تدوين سياست برای امروز و آينده ميان مدت حايز اهميت است. من تصور ميکنم هم بدليل رشد جامعه مدنی و توان نيروهای مدرن در جامعه ما و هم بدليل پايه های نيرومند ديگر نيروهای درون رژيم اين امکان ضعيف است

تلاش ـ آنچه شما از آن تحت عنوان استعداد و ويژگی اين رژيم در گسترش پايه های خود و سهيم کردن نيروهای اجتماعی وسيعتری در حاکميت نام می بريد، عملاً اشکال شناخته شده ـ نمونه همانچه که در روسيه سوسياليستی اتفاق افتاد. ـ و کنترل شده بهره گيری از بخشهای معينی در جامعه در ازای دادن يکسری امتيازهای مادی و مقامی و اجتماعی است و نه سهيم نمودن طبقات و اقشار اجتماعی در حاکميت. امروز هم با توجه به تعدد مراکز قدرت در حکومت اسلامی که برخاسته از خصلت پراکندگی و رقابت درونی آخوندهای شيعه است، عملاً اين بهره گيری به کار عرض اندام جناحهای مختلف رژيم در مقابل يکديگر می آيد. از همين روست که ما نه در دوره رفسنجانی شاهد رشد و پويائی اقتصادی بوديم ـ آنچه که نيز صورت گرفت در ازای ميلياردها بدهيهای بين المللی بود ـ و نه در دوره احمدی نژاد ناظر کاهش فشار فقر و فلاکت عمومی. اما برعکس در همه اين دوره ها، آنچه روزبروز فزونی يافته نزول اخلاقی در جامعه، رشد مناسبات مافيائی و بوجود آمدن باندها و مراکز متعدد قدرت سياسی و مالی در درون و در حاشيه دستگاه قدرت است! آيا در چنين وضعيتی شما چاره را تنها مترصد فرصت نشستن و چشم براه حاد شدن نبرد قدرت در ميان جناحهای گوناگون و پيش آمدن لحظه هائی می دانيد تا در جدال قدرت بخشی از حکومت دست ياری به سوی اپوزيسيون دراز کند؟


فتاپور ـ من در يک زمينه با شما موافقم که سياست های رفسنجانی به نتايج مورد ادعايش نرسيد و سياست های احمدی نژاد هم مشکلات جامعه ما را افزايش داده و به کاهش فقر نخواهيد انجاميد. من هم مثل شما آنزمان با سياست های آقای رفسنجانی موافق نبودم و امروز هم آنچه اجمدی نژاد پيش ميبرد را مخرب ميدانم. بحث من اساسا ارزش گذاری برای اين سياست ها نيست بلکه تاکيد بر تمايزات واقعی آنان است. غلبه اين يا آن نيرو در حکومت اسلامی يک بازی خيمه شب بازی و يا يک تغيير مهره ساده نبوده و حاصل يک نبرد واقعی و سنگين مابين نيروهای درون رژيم بوده است. اينکه بنده و شما با سياست های پيشنهادی همه آنان مخالف باشيم بمفهوم نفی اين تمايزات نيست. سياست های اقتصادی دوره اول رياست جمهوری اقای رفسنجانی و احمدی نژاد نه تنها تفاوت دارد بلکه در وجوهی کاملا متضادند. همانطور که در پاسخ به سوال اول گفتم بخشی از تکنوکرات ها و مديران که نسبت به رفسنجانی در آنزمان نظر مثبت داشتند امروز سرسخت ترين مخالفان احمدی نژادند
هر يک از رژيم های استبدادی ويژگيهای خاص خود را دارند . من در اين بحث دراين زمينه معين رژيم اسلامی را با رژيم صدام و رژيم شاه پس از سال 1342 مقايسه کردم. در مورد کشورهای سوسياليستی من با شما هم نظر نيستم و اين کشورها از زاويه بحث ما در شمار کم تحرکترين و غير منعطف ترين رژيم ها بوده اند. تغيير توازن نيرو در اين کشورها در حلقه بسته اعضا هيات سياسی احزاب کمونيست صورت ميگرفت و در اکثر موارد نيروی غيرغالب طرد و سرکوب ميشد که خشن ترين آن را در چين زمان مائو شاهد بوده ايم. پس از شکست خروشچف که ميتوانست يک تغيير واقعی باشد نزديک به 20 سال که جهان بزرگترين تحولات تکنولوژيک اجتماعی را از سر ميگذراند، اين کشورها در سکونند. تغييراتی که با تقويت تنگ شيايوپينگ در چين و با انتخاب آندروپوف در شوروی آغاز ميشود مقوله ديگريست که نتايج آنرا نيز همه شاهديم. شايد اگر احزاب کمونيست در اين کشورها تحرک و انعطاف بيشتری داشتند روندها بگونه ديگری پيش ميرفت.
در رابطه با بحث ما در ايران، در زمان رژيم پهلوی حتی وجود دو حزب مردم و ايران نوين تحمل نشد و گفته شد که دبيرکل حزب مردم در تصادف کشته شده است و نتيجه آن گرديد که در شرايط بحرانی، حتی اقشاری که از سياست های رژيم نفع برده بودند حاضر بدفاع از آن نشدند. اين ساده کردن قضيه است که آنچه رخ داد را ناشی از بيماری شاه و يا عدم حمايت کافی خارجی بدانيم. شما در آنجا تنها يک صدا از درون حاکميت ميشنويد ولی رژيم اسلامی چنين خصوصيتی نداشته است. در ذکر اين تمايز من قصد ارزش گذاری بين اين دو رژيم را ندارم. رژيم اسلامی در برخورد با مخالفين بسيار سبعانه تر از رژيم شاه برخورد کرده، کوشش نموده که خواست های خود را در عرصه های اجتماعی و رفتاری بمردم تحميل کند و با ماجراجويی در خارج از کشور ضربات سنگينی به کشور ما وارد کرده و ...
اثبات تمايزات مهم ميان نيروهای درون رژيم چندان دشوار نيست. تاکيد بر اينکه اين تمايزات با پذيرش رژيم و دفاع و پايبندی به ويژگينهای اصلی آن محدود ميشود نيز صحيح و ضرور است. اينکه شما از اين بيم داشته باشيد که کسانی با ديدن اين تمايزات باين نتيجه نادرست برسند که بايد تنها منتظر فرصت و حاد شدن نبردهای درونی رژيم باشند، نبايد به نفی واقعيتی که همانطور گفتم اثبات آن چندان دشوار نيست بيانجامد. ساده کردن شرايط و ارايه تصوير مطلوب تنها به عقيم ماندن تلاش کسانی ميانجامد که متاسفانه در ميان تحليل گران و فعالان سياسی ما کم شمار نيستند. کم نيستند جريانها و شخصيت های سياسی که اگر مواضع آنها را در 20 سال اخير کنار يکديگر بگذاريم تنها نامها و تاريخ ها تفاوت دارد و مرتب تکرار شده که تحت حکومت اسلامی بحران ها شديد تر شده، عدم کارايی مهره های جديد بيشتر اثبات شده، مردم ناراضی تر شده اند و ....خلاصه تکرار يک سری واژه تفصيلی منفی کل تحليل را در همه 20 سال تشکيل ميدهد.
من فکر ميکنم درست آنست که ابتدا بکوشيم شرايط کشور را منجمله در رابطه با سوال شما موقعيت نيروهای درون رژيم نه آنگونه که مطلوب ماست بلکه تا حد ممکن واقع بينانه تحليل کنيم. بکوشيم که از ساده کردن رژيم اسلامی بپرهيزيم و نه تنها نقاط ضعف آن بلکه نقاط قدرتش را نيز مورد توجه قرار دهيم. فکر ميکنم در چنين شرايطی بهتر ميتوان براه کارهایی در راستای تحولاتی که ما مطلوب ميدانيم دست يافت.

تلاش ـ نمی دانم اين بحث من و شما چه ربطی به موضوع رژيم پيشين دارد که از سرنگونی آن به دنبال انقلاب اسلامی ـ و آنهم حتماً با دلايل اجتماعی عميق تری از بيماری شخص محمد رضاشاه ـ تقريباً سه دهه است که می گذرد. مگر اين که بخواهيد اين نتيجه گيری را بکنيد که آن رژيم قبلی چون فاقد هرگونه پايگاه اجتماعی در جامعه بود، به همين دليل نيز به راحتی سرنگون گرديد. اما با توجه به پايگاه اجتماعی رژيم اسلامی و با توجه به اينکه جابجائی جناح های مختلف آن همراه با پشتوانه های آن در درون جامعه است، بنابراين ـ همانگونه که در پرسش قبلی هم اشاره داشتم ـ برای هرگونه تغييری در وضعيت امروز کشور بايد در انتظار تحولات درونی حکومت شد و در فرصتی وارد دايره رقابت سياسی با بخش های ديگر دستگاه حکومت گرديد. خوب، اين همان استراتژی و راهکاری است که در برخورد به حکومت اسلامی سالها توسط شما و بخشهائی از نيروهای تشکيل دهنده اتحاد جمهوريخواهان ايران تبليغ شده است. اگر چنين است، بفرمائيد پس منظورتان از سخن آخرتان در سمينار کلن مبنی بر اين که اپوزيسيون دمکرات ايران به يک پلاتفرم مشترک نياز دارد، چيست؟ چگونه می توان با بخش ديگر اپوزيسيون که راهکارها و استراتژی خود را اساساً بيرون از نظام سياسی و حتا حقوقی و ارزشی کنونی جستجو می کند، به يک پلاتفرم مشترک رسيد؟

فتاپور ـ رژيم پيشين باين دليل در بحث ما مطرح شد که سوال شما در رابطه با مقايسه ای بود که من در زمينه جابجايی جناح های مختلف رژيم اسلامی و رژيم شاه مطرح کرده بودم. همانطور که شما مطرح کرديد من فکر ميکنم رژيم پيشين قادر نگرديد حتی نيروهای اجتماعی را که از سياست های آن رژيم سود ميبردند متشکل کرده و در شرايط بحران برای دفاع از خود بميدان آورد. رژيم اسلامی تا بامروز توانسته است در محدوده معينی مابين نيروهای سياسی و اجتماعی مانور دهد، به نيروهای مشخصی در جامعه ما متکی است و مهمتر اينکه اين نيروها متشکلند و آمادگی آن را دارند که در دفاع از رژيم بميدان آمده و حتی اعمال خشونت نمايند. تشکل های سنتی در کشور ما قدمت داشته و ريشه دارتر از تشکل های مدنی مدرنند. جناح های مختلف رژيم در اين تشکل ها نفوذ دارند و قادرند آنها را بحرکت در آورند. ولی من نميدانم ديدن چنين پديده هايی چه ربطی دارد باينکه بايد برای هرگونه تغييری در جامعه درست روی دست گذاشت و منتظر تحولات درونی حکومت شد. و بدتر از آن تصور کرد برای احتراز از چنين خطايی بايد چشم بر نيروهای درون رژيم بست و يا امکانات رژيم را در نظر نگرفت. اتحاد جمهوريخواهان نيزهيچگاه به چنين ايده ای معتقد نبوده و آنرا تبليغ نکرده است.
در رابطه با جلسه کلن من نميدانم اشاره شما به کدام بخش صحبت من است. من دو بار چنين مضمونی را مطرح کردم. يکبار در رابطه با اوضاع بين المللی و پس از بر شمردن انگيزه های مسيولين رژيم و خواسته های آمريکا، اروپا، روسيه و چين، به تحولاتی که در عرصه بين المللی رخ داده و امکانات بيشتری برای غلبه بر بحران کنونی پديد آورده اشاره کردم و طرح نمودم که متاسفانه اينگونه به نظر ميرسد که مسئولين رژيم از اين تحولات بدرستی سياست تندروانه خود بيشتر متقاعد شده و سخنانشان حاکی از سرسختی بيشتری است. سياست کنونی رژيم ميتواند کشور ما را با خطراتی بزرگ مواجه سازد و اعمال فشار بر رژيم و توضيح ضرباتی که اين سياست بر منافع ملی ما وارد ميکند نيازمند ارايه يک سياست آلترناتيو است. نيروهای منتقد درون رژيم يا بدليل بيم از مسايل امنيتی و يا بدليل ديدگاههای نظريشان قادر نگرديده اند چنين سياستی ارايه دهند. طبيعتا کسانی که حمله آمريکا و يا حاد شدن بحران را گامی در راستای سرنگونی رژيم و مثبت ميدانند و يا معدود افرادی که در سياست احمدی نژاد منافع ملی ايران را منعکس می بينند، نميتوانند در ارايه چنين بديلی مشارکت داشته باشند.
بار دوم هم پس از برشمردن تحولاتی که در رابطه با روانشناسی مردم پس از شکست حرکت دوم خرداد رخ داده، طرح کردم بخش وسيعی از کسانی که در جريان اين جنبش به امکان تحول اميدوار بودند امروز اميد خود را از دست داده اند و هنوز نيرو و سياستی که بتواند اميد به تحول را در جامعه و بطور مشخص اقشار مدرن زنده کند عرضه نگرديده. نارضايتی مردم برای مشارکت فعال آنان در حرکت سياسی کافی نيست. مشارکت مردم در حرکات گسترده اجتماعی بالاخص انگاه که اين حرکات هزينه داشته باشد علاوه بر نارضايتی نيازمند اميد است. به نظر من نيروهای جمهوريخواه سکولار در ايران بيش از ديگران اين پتانسيل را دارند که اميد به تحول را زنده کنند و اين نيازمند ارايه سياست و برنامه آلترناتيو و اثباتی در عرصه های مختلف حيات جامعه است
در هر دو مورد موضوع بحث من نيروهايی است که با رژيم اسلامی و نظام سياسی حقوقی آن مخالفند. طبيعی است که کسانی ميتوانند در راستای ارايه سياست آلترناتيو و پيگيری آن حرکت کنند که در وجوه عمومی با هم همسو باشند و من معتقدم در مورد عمده نيروهای جمهوريخواه سکولار ايران چنين پيش شرطی فراهم است.

تلاش ـ البته من مطرح نکردم که رژيم گذشته به دليل فقدان پايگاه اجتماعی سرنگون شد، اين تنها بخشی از نتيجه گيری و برداشتی بود که از سخنان شما ـ آن هم در همين گفتگو ـ پيش آمد. در اينجا بحث بر سر نظرات شما و نتيجه گيری از آنها و بر اساس آن طرح پرسشهای بعدی. و هر جا که فکر می کنيد من برداشت نادرستی از سخنان و نظرات شما ارائه می دهم سپاسگزار می شوم آن را تصحيح بفرمائيد!
از جمله اين که با توضيحات شما در پاسخ قبلی من متوجه شدم که منظور شما از پلاتفرم مشترک نيروها اولاً سياست و برنامه آلترناتيو در برابر سياستهای دولت جمهوری اسلامی است. ثانياً شامل نيروهائی می شود که با نظام سياسی و حقوقی رژيم مخالفند و قصد جايگزينی اين نظام سياسی و حقوقی را دارند. ثالثاً عليرغم اين که ممکن است نيروهای ديگری وجود داشته باشند که به همين گونه در برابر جمهوری اسلامی بی انديشند، اما به دليل جمهوريخواه نبودن از دامنه شموليت پلاتفرم شما خارج می مانند. حال بفرمائيد اين پلاتفرم يا براساس گفته دقيقتر شما، اين سياست و برنامه الترناتيوی که مطرح می کنيد چه تفاوتی با آنچه که پيش از اين و از مقطع تشکيل اتحاد جمهوريخواهان مطرح نموده ايد، دارد؟
و به عنوان آخرين پرسش؛ اگر هيچ تفاوتی با آنچه که از روز نخست توسط اتحاد جمهوريخواهان گفته شده، ندارد، پس چرا تا کنون موفق به گردآوری همه نيروهای جمهوريخواهی ـ با همان مواضع روشن در برابر جمهوری اسلامی ـ نشده ايد؟

فتاپور ـ من در رابطه با پايگاه اجتماعی رژيم پيشين صحبت نکردم بلکه عدم موفقيت اين رژيم در متشکل کردن و بحرکت در آوردن نيروهايی که از اين رژيم منتفع شده بودند را در دفاع از رژيم مطرح کردم
اما سوالی که شما مطرح کرديد، من فکر ميکنم رابطه نيروهای سياسی ايران در سطوح و ابعاد مختلف ميتواند مورد بررسی قرار گيرد. در مورد سوال شما در رابطه با اتحاد جمهوريخواهان ايران؛ اتحاد جمهوريخواهان بر مبنای اين تحليل شکل گرفت که نيروی اجتماعی در ايران وجود دارد که منافع خود را در استقرار حاکميتی می بيند که پايه های آن بر نفی تبعيض در هر شکل آن بنا شده باشد و تحقق اين خواست خود را در يک جمهوری پارلمانی ممکن می بيند. اين نيرو يکی از عمده ترين نيروهای اجتماعی ايران است، در سالهای اخير بطور مداوم رشد کرده و بالاخص درميان تحصيل کردگان، مديران، روشنفکران و هنرمندان و خلاصه نحبگان فکری ايران نفوذ برتر را دارد. برخلاف ساير نيروهای عمده اجتماعی ايران نظير محافظه کاران و اقتدارگرايان حاکم، اصلاح طلبان اسلامی، هواداران رژيم پادشاهی تا بامروز پراکنده و غير متشکل بوده و قادر نگرديده در حد سهم اجتماعی خود در عرصه قدرت سياسی تاثير گذار باشد. هدف ما تقويت نقش اين نيرو در حيات سياسی اجتماعی ايران بود و هست. اتحاد جمهوريخواهای بر اساس اين نياز و بر پايه اين تحليل که بخش عمده اين نيروها از لحاظ ديدگاههای برنامه ای و سمت گيری های سياسی حداقل های لازم برای متشکل شدن و عمل کردن بعنوان يک نيرو را دارا هستند شکل گرفت. ما بر آن نظر نبوديم که مجموعه عوامل تاريخی سياسی بما امکان ميدهد که بلاواسطه و در زمانی کوتاه مجموعه اين نيروها را در يک جريان متشکل سازيم. ما بدشواريهای متشکل شدن نيروهايی که از نظر برنامه اجتماعی به سمت گيريهای ليبرالی و يا سوسياليستی تمايل دارند و از نظر سابقه تاريخی به نيروهای چپ، ملی و دمکرات مذهبی متعلقند واقف بوديم. شکل گيری اتحاد جمهوريخواهان با وجود اين دشواريها نشان داد که اين نياز بدرستی تشخيص داده شده بود و تداوم فعاليت اين نيروهای هم از نظر تاريخی و هم از لحاظ گرايشهای اجتماعی متفاوت در سه سال گذشته اثباتگر آن بود که تحليل ما از امکان پذيربودن موفقيت اين تلاش خطا نبوده است. من کماکان بر اين نظرم که همه عواملی که ما را به اين کوشش واداشت هنوز پابرجا هستند وعلاوه بر آن همان طورکه در سوال قبل توضيح دادم، شرايط سياسی کشور ما نيازمند جريانهايی است که بتوانند افقهای تازه ای را ترسيم کنند و اميد به تحول را زنده و يا تقويت کنند و جمهوريخواهان ايران چنين پتانسيلی را دارا هستند. متشکل شدن مجموعه نيروهای جمهوريخواه د ريک تشکل زمانی ميتواند به موفقيت دست يابد که اين نيروها بتوانند در داخل کشور فعاليت علنی داشته باشند. آنچه امروز مطرح است شکل گيری و تقويت ايده و گفتمان جمهوريخواهی است.
در آن زمان علاوه بر کسانيکه بدلايل فردی يا تاريخی اين حرکت را نمی پسنديديند، ما با 3 چالش نظری مواجه بوديم که کماکان امروز هم مطرح است.
بخشی از جمهوريخواهان تشکل نيروهائی با سمت گيريهای چپ و ليبرال را ناممکن و نادرست ميدانستند و شکل دهی احزاب را مقدم بر چنين اتحادهايی ميدانستند.
برخی از جمهوريخواهان مرزهای اتحاد را وسيعتر دانسته و در خارج از کشور اتحاد جمهوريخواهان و هواداران رژيم پادشاهی يا بخشی از نيروهای اين دو جريان با هدف سرنگونی رژيم اسلامی و استقرار دمکراسی را صحيح ميدانستند و برای برخی جمهوريخواهان در داخل کشور اتحاد با اصلاح طلبان اسلامی و يا مشارکت در تشکل های مشروع با شرکت اصلاح طلبان اسلامی مطرح بود.
برخی از جمهوريخواهان بر تمايزات در خط مشی های سياسی تاکيد نموده و براين نظر بودند که اين تمايزات فراتر از حداقل هايی است که برای کار مشترک نياز است.
من در نوشته های خود هر يک از اين سه تلقی را مورد نقد قرار داده ام در عين حال که معتقدم در استدلال های هر سه گرايش جنبه های مثبت وجود دارد که جمهوريخواهان ايران ميتوانند آنها را در چگونگی حرکت و اشکال روابط خود مورد استفاده قرار دهند. طبيعتا صحبت بيشتر در اين رابطه نيازمند يک بحث موجزاست
جمهوريخواهان ايران هم از نظر هدف و هم از نظر سياست و استراتژی و هم از نظر نيروهائی که پايه اجتماعيشان را تشکيل ميدهند با ساير جريانها يعنی اصلاح طلبان اسلامی، هواداران رژيم پادشاهی و طبيعتا نيروهای حاکم متمايزند و امروز آنچه در برابر آنان وجود دارد متحد کردن اين مجموعه گسترده جمهوريخواهان است.
ولی سوال شما جنبه وسيعتری دارد. در حرکت عملی، جمهوريخواهان ايران با ديگر نيروهای سياسی اجتماعی در تماس قرار ميگيرند و من بر اين نظر نيستم که در سياست بين اتحاد و دشمنی مناسبات ديگری وجود ندارد. رابطه مابين جمهوريخواهان و ديگر نيروهای سياسی اجتماعی هم در عرصه تقويت همسويی های سياسی و هم در عرصه های عملی مسايلی است مشخص که بر مبنای ضرورت های مبارزه برای دمکراسی بايد در هر مورد به آن پاسخ مشخص داد.
مثلا در بحثی که در سوال قبل مطرح شد يعنی رابطه ايران با کشورهای غربی. اگر بپذيريم که شرايط کنونی ميتواند بگونه ای پيش رود که خطراتی جدی کشور ما را تهديد کند، بنظر من تلاش برای تقويت همسويی های سياسی توسط همه کسانيکه چنين خطراتی را جدی ميدانند ضروری و مثبت است. چنين تلاشی ميتواند دامنه اش وسيعتر از متحدين هر نيرو باشد. طبيعی است که کسانی که حادشدن شرايط و حتی حمله نظامی را در راستای سرنگونی جمهوری اسلامی دانسته و از آن استقبال ميکنند و يا کسانيکه در سياست مسئولان رژيم دفاع از منافع ملی ايران را مي بينند با کسانی چون من که اين شرايط را بزيان کشور ايران و مبارزه برای روند های دمکراتيک دانسته و بر اعمال فشار بررژيم ايران برای تغيير سياست سرسختانه اش معتقدند نميتوانند همسويی داشته باشند و حتی در برابر آن قرارميگيرند.
يا مثال ديگر تمامی آنانی که به تقويت تشکل های مدنی و توده ای بعنوان پايه دمکراسی اعتقاد دارند ولو آنکه تمايزات سياسی شان بانها اجازه ندهد که امروز در يک صف متحد قرار گيرند، در عمل در اين زمينه در کنار يکديگر خواهند بود. تلاش برای تقويت همسوئی های نظری در اين عرصه طبيعتا به تقويت مبارزه دراين راستا ميانجامد. در اينجا هم طبيعی است که چنين تلاشهائي تنها ميتواند کسانی را در بر گيرد که در عرصه فوق با هم همسو باشند. مثلا کسانيکه چنين تشکل ها و مبارزاتی را تنها برای افشاگری و يا تدارک سرنگونی رژيم مفيد ميدانند و مثلا در جريان اعتصاب شرکت واحد، به سنديکای کارگران تنها بعنوان عامل مبارزه عليه رژيم نگاه کرده و ميکوشند آنرا در اين راستا سوق دهند با کسانی مثل من که برای اين مبارزات و تلاشها در همان چارچوبی که صورت ميگيرد ارزش قائلند و به تداوم فعاليت و گستردگی ارتباطات توده ای آنان اهميت ميدهند نميتوانند در يک راستا عمل کنند.
در عرصه عمل هم کسانيکه در برابر زندان اوين برای آزادی اکبرگنجی تجمع نموده بودند به جريان خاصی وابسته نبودند و از هم نمی پرسيدند که آيا جمهوريخواهی يا مشارکتی، آيا چپ راديکالی يا هوادار پادشاهی، آيا به جبهه ملی وابسته ای يا اکثريت يا نهضت آزادی و .. چنين مبارزاتی خارج از جريانهای سياسی جريان دارد و هريک نيروهای خاص خود را می طلبد.
اين مباحث با بحث ارايه پلاتفرم مشترک در برابر رژيم و يا نظام آلترناتيو متفاوت است. من فکر ميکنم در هر عرصه ميتوان جداگانه روی امکانات نيروهای مختلف و دوری ها و نزديکيهايشان صحبت کرد. چنين مباحث مشخصی با بحث اتحادهای سياسی در رابطه است ولی عينا منطبق نيست.

تلاش ـ آقای فتاپور در اين پاسخ شما به نظر من نکاتی وجود دارد که با تکيه بر آنها می توان روزنه هائی به بحث اصلی و ضروری ديگری گشود که فراتر از رقابت ها و مصلحت های سياسی مقطعی می روند و ما را به يک طرح کلی تری نزديک خواهد نمود که فراتر از آلترناتيوها و پلاتفرمهای محدودی است که هر چند در ضرورت وجودی آنها ترديدی نيست، اما برای پاسخگوئی به نيازهای کنونی ما بعنوان نيروهای ايرانی که در مسير تغيير الگوها و بازنگری های اساسی هستيم، نخواهد بود. اما اجازه بدهيد؛ اين گفتگو را در فرصتی ديگر دنبال کنيم. از وقتی که به ما داديد بی نهايت سپاسگزاريم.