دمکراسی در خاورمیانه

 

جناب آقای مهدی فتاپور

با سلام و احترام

امروزه بحثی در درون جنبش دانشجویی ایران در باب روشهای گذار به دموکراسی و مهمتر از آن تحکیم و تعمیق آن پس از گذار اولیه در جریان است که عمدتاً هم ریشه در تجربیات تلخ تاریخ صدساله اخیر میهنمان در عرصه سیاست دارد. بسیار ممنون خواهیم شد اگر در روشن شدن زوایای تاریک این بحث ما را یاری کنید.

 

به نظر می رسد گفتمان دموکراتیک در پاسخ به مسایل خاورمیانه دچار ناسازگاریهای درونی است و در این منطقه دموکراسی در فرم با دموکراسی در محتوا دچار تناقض می شود به عبارت دیگر دموکراسی به عنوان روش به استقرار ارزشها و فرهنگ دموکراتیک منجر نمی شود و به تثبیت آنها یاری نمی رساند.

به نظر شما:

1- آیا همان گونه که می توان از دموکراسی به مثابه روش سخن گفت می توان از ارزشها و فرهنگ دموکراتیک نیز سخن گفت یا اینکه دموکراسی روشی است که با دستگاههای ارزشی متفاوت و متناقض سازگار است؟

 

پاسخ: رابطه مابین دمکراسی بعنوان يک نظام سیاسی و پیش شرطهای آن و بطور مشخص ارزشها و فرهنگ دمکراتیک همواره مورد بحث پزوهشگران و فعالین اجتماعی بوده و هست. تجربیات تاریخی نشان داده که بدون پیش زمینه های دمکراسی استقرار یک نظام سیاسی دمکراتیک پایدار ناممکن است.

تحقق دمکراسی یک روند است. دمکراسی هم یک فرهنگ است و هم روشی معین برای اداره امور کشور. شکل گیری یک نظام دمکراتیک با برگزاری انتخابات آزاد و انتخابی شدن حکومت و یا تصویب يک مجموعه ای از قوانین دمکراتیک پایان نمیابد، تقویت و نهادینه شدن دمکراسی پایدار تنها با گسترش فرهنگ دمکراتیک و نهادینه شدن تشکل های مدنی امکان پذیر است.

 ولی امروز کمتر کسی بر وجود يک ارتباط مستقیم و خطی بین پیش زمینه های دمکراسی و نظام سیاسی تاکید دارد. تجربیات مختلف تاریخی و بطور مشخص تجربه استقرار نظامهای دمکراتیک در چند دهه اخیر اثبات نموده که  در بسیاری موارد یکی از این دو بر دیگری پیشی گرفته و منجر به تسریع یا کند شدن روند های دمکراتیک و در مواردی بحرانهای حاد اجتماعی گردیده.

وجود فرهنگ دمکراتیک و در بحث وسیعتر مجموعه پیش زمینه های دمکراسی الزاما و مستقیما به شکل گیری نظام سیاس دمکراتیک منجر نمیشود. برای مثال  کشور شیلی در مقایسه با کشورهای مشابه در زمینه وجود پیش زمینه های دمکراسی و و وجود نظام سیاسی نسبتا بازتر از سایر کشورهای مشابه، در موقعیت بهتری بسر میبرد ولی در همین کشور نظامیان قادر گردیدند مقاومت ها را سرکوب کرده و نزدیک به 15 سال حکومت نظامی را بر کشور تحمیل کنند. نمونه بارز دیگر اسپانیا در دوره فرانکوست.

هرچند وجود پیش شرط هایی چون وجود نسبی فرهنگ دمکراتیک، گستردگی نسبی اقشار متوسط، تشکل های مدنی و سابقه دمکراسی به حاکمین در چنین کشوری اجازه نمیدهد که همه خواستهایشان را اعمال کنند و حکومت نظامی در شیلی با مثلا حکومت صدام متفاوت است و نمیتوانست متفاوت نباشد ولی چنین ناهمانگی نمیتواند پایدار باشد و در عمل بمحض بازشدن امکانات مساعد، حامیان نظامیان حاکم علیرغم موفقیت هایی که در زمینه اقتصادی داشتند در صحنه سیاسی این کشور به نیرویی غیر موثر بدل گردیدند.

در مواردی رشد اقتصادی تحت يک حاکمیت اقتدار گرا به شکل گیری اقشار متوسط و مدرن و تقویت نسبی جامعه مدنی و در نهایت تقویت فرهنگ دمکراتیک انجامیده و مستقل از خواست نیروی حاکم پیش زمینه های دمکراسی را در جامعه آماده کرده اند. مثلا کره جنوبی چنین نمونه ایست. در چنین شرایطی مقاومت نیروی حاکم در تطبیق نظام سیاسی با آمادگی های شکل گرفته در جامعه به بحران های حاد اجتماعی میانجامد. نمونه برجسته چنین بحرانی را ما در کشور خود در نظام پیشین شاهد بودیم. در شرایطی که رشد کشور امکانات و پیش زمینه های دمکراسی را در جامعه افزایش داده بود نیروی حاکم در اواسط دهه 50 نه در راستای باز کردن فضای سیاسی بلکه در جهت شکل دهی حزب رستاخیز و متمرکز کردن قدرت حرکت کرد و این ناهماهنگی یکی از مهمترین عواملی بود که در شرایط بحرانی رژیم فروپاشید و حتی نتوانست اقشاری را که از سیاست های رژیم سود برده بودند متشکل کرده و در دفاع از خود بمیدان آورد.

چنین ناهماهنگی نه فقط در عرصه کلیت نظام سیاسی بلکه در عرصه های مشخص نیز میتواند شکل گیرد. مثلا در سالهای اخیر، زنان در فعالیت های اجتماعی خویش  با موانع متعددی مواجه بوده اند. این موانع آنان را وادار نمود که برای رقابت و کسب جایگاه شایسته خویش کیفیت خود را افزایش دهند. نتیجه آن شده که در صد زنان دانشجو در ایران نه تنها در منطقه بلکه در سطح کشورهای غربی نیز کم نظیر است. هیچ سد قانونی قادر نخواهد شد مانع مشارکت این تعداد زنان فارغ التحصیل دانشگاه در فعالیت های اجتماعی گردد. عدم توجه قانون گذاران به این ناهماهنگی و ضرورت وضع قوانینی در راستای تسهیل مشارکت زنان در فعالیت ها و مدیریت اجتماعی میتواند به بحرانهای غیرقابل کنترل بدل گردد.

در عین حال نمونه های تاریخی که شکل گیری نظام سیاسی دمکراتیک خود تسهیل کننده و عامل تقویت زمینه های دمکراتیک و سپس تقویت نظام نیز بوده نیز فراوانند. کشور هندوستان چنین نمونه ایست.

در رابطه با قسمت دوم سوال شما، تحقق دمکراسی پایدار نیازمند شکل گیری و غلبه فرهنگ دمکراتیک است ولی فرهنگ دمکراتیک جزئی از فرهنگ جامعه است و نه کل فرهنگ. برای تحقق و پایدار شدن دمکراسی نه نیازی است که کشورهای مختلف فرهنگ واحدی را بپذیرند و نه این امر امکان پذیر است. کشورهای اروپایی، ایالات متحده آمریکا، ژاپن و هند فرهنگ واحدی ندارند. در این کشورها فرهنگ دمکراتیک رشد وعمق یافته و عناصری از فرهنگ پیشین که با استقرار و تحکیم دمکراسی ناسازگار بوده بتدریج تضعیف شده.

    

2- آیا برای گذار به دموکراسی می توان به خشونت متوسل شد؟امروزه در فضای فکری-فرهنگی داخل کشور این نظر حاکم است که گذار به دموکراسی  با توسل به خشونت امکان پذیر نیست و الگوهای هند ، افریقای جنوبی ، اروپای شرقی و.... مورد نظر هستند؛ در حالیکه ما در موارد گذار به دموکراسی در فرانسه و انگلستان شاهد نقش مثبت توسل به خشونت در گذار به دموکراسی هستیم و در موارد افغانستان و عراق این گذار اصولاً بدون اعمال خشونت امکان پذیر نمی بود و به نظر می رسد تحکیم آن نیز بدون اعمال خشونت بیشتر امکان پذیر نخواهد بود.

 

پاسخ: طبیعتا منظور شما از خشونت در این بحث نه هر درگیری و برخورد موضعی که به هر حال در هر تحول سیاسی وجود خواهد داشت بلکه اعمال خشونت سازمانیافته نیروهای سیاسی در راه دستیابی به اهداف خود است.

تجربیات دهه های اخیر نشان داده که در کشورهایی که جابجایی قدرت سیاسی از طریق اعمال خشونت ممکن گردیده روند استقرار دمکراسی با مشکلات بسیار و هزینه های سنگینی مواجه بوده اند و فکر میکنم بهمین دلیل ایده ای که در فضای فکری فرهنگی در کشور ما حاکم است مبنی بر اینکه باید کوشید در گذار به دمکراسی و تحولات سیاسی نیروهای خشونت گرا را خنثی نموده و تحولات سیاسی را باتکا مبارزه سیاسی؛ مبارزه و مقاومت مدنی ممکن ساخت به نظر من نشانه واقع بینی و دوراندیشی است. ولی تبدیل این ایده بیک اصل که خارج از شرایط و در همه دوره ها و کشورها صادق باشد، نادرست است. تحول سیاسی مساله ایست مشخص که به سطح رشد و شرایط سیاسی اجتماعی مشخص وابسته است.

در دوران اولیه شکل گیری سرمایه داری تضادهای طبقاتی بسیار خشن بوده و نیروهای حاکم در اعمال خشونت علیه مخالفان خویش و سرکوب آنان با محدودیتی مواجه نبودند. در آن شرایط تغییر قدرت سیاسی باتکا خشونت شکل غالب تحول بود. فراموش نکنیم که در همان دوره نیز در بسیاری از کشورها نظیر آلمان، دانمارک، کشورهای اسکاندیناوی و حتی ژاپن تحولات دمکراتیک از راههای غیرخشونت آمیز به نتیجه رسیدند

در کشورهایی چون افغانستان وعراق سنن دموکراتیک ریشه دار نیستند و احتمال این که مخالفت و اعتراض در سطوح خرد و کلان از هر دو سو به خشونت کشیده شود بالاست و همچنین ما با شرایطی مواجهیم که نیروی حاکم هر نوع مخالفت سیاسی و یا خرکت اعتراضی را سرکوب میکند. در چنین  شرایطی راه برای فعالیت های سیاسی اجتماعی که خواهان تغییر شرایط در شکل مسالمت آمیز باشند بسته است. فراموش نکنید که در این دو کشور تغییر قدرت سیاسی باتکا نیروی خارجی امکان پذیر شد و استقرار یک نظام دمکراتیک در این دو کشور کماکان با مشکلات فراوانی مواجه است.

در کشورهایی که رشد یافته ترند، اقشار متوسط شکل گرفته اند، تشکل های مدنی رسمی یا غیر رسمی وجود دارد و فرهنگ دمکراتیک بطور نسبی رشد یافته تر از مثالهای فوق الذکر است، نیروهای اقتدارگرا اگر قدرت را در دست گیرند در مسدود کردن راه مخالفان در درازمدت با دشواری مواجهند و قادر نیستند مانع هرگونه مبارزه سیاسی و اعتراضات اجتماعی گردند. در چینین شرایطی تحول سیاسی بدون اتکا به خشونت    

ممکن است. در چند دهه اخیر گذر از رژیم های اقتدارگرا به نظامهای دمکراتیک از راههای غیرخشونت آمیز قاعده و اتکا به روشهای خشونت آمیز در گذر به دمکراسی استثنا بوده است. 

 

3-آیا برای تحکیم دموکراسی و گذار از دموکراسی حداقلی به دموکراسی حداکثری می توان از خشونت استفاده کرد؟به عنوان مثال آیا در یک جامعه به شدت مذهبی یا سنتی برای تثبیت حقوق بنیادین بشر در ساختار حقوقی و حقیقی که در بسیاری موارد با آموزه ها ی بعضی مذاهب و بعضی سنتها در تضاد هستند می توان از ابزار خشونت علیه کسانی که با محترم شمرده شدن آن حقوق برای همه شهروندان مخالفت می کنند استفاده کرد؟

 

اگر بپذیریم که منظور از دمکراسی حداکثری و تحکیم نظام دمکراتیک دستیابی به شرایطی است که مرکزی ترین خصوصیت آن پذیرش ایده و ها و روشهای دمکراتیک توسط اکثریت جامعه است، مهم ترین تغییراتی که باید از مرحله استقرار نظام دمکراتیک در جامعه رخ دهد، گسترش فرهنگ دمکراتیک در جامعه و یا بعبارت دیگر تحولات فرهنگی نظری است.

بکارگیری خشونت علیه کسانی که بگونه دیگری میاندیشند، ولو آنکه از نظر نیروهای دمکرات حاکم اعتقادات آنان عقب مانده و در تضاد با دمکراسی و رشد جامعه باشد، نه در راستای رشد دمکراسی بلکه در راستای تضعیف و افول آن عمل خواهد کرد. ایده و فرهنگ را نمیتوان با خشونت تغییر داد. بکارگیری خشونت چنین نیروهایی را محو و نابود نخواهد کرد. اگر چنین ایده ها و ستت هایی در جامعه زمینه داشته باشند، به عملکرد خود در اشکال پوشیده تر و بسا خطرناکتر ادامه خواهند داد و  و با به بکارگیری روشهای مخفی و غیرقانونی علیه نظام عمل خواهند کرد و در فرصت های مناسب به مقاومت آشکار مبادرت خواهند کرد و چنین شرایطی ممکن است زنجیره ای از کنش متقابل و خشونت را د رجامعه شکل دهد.

اعمال خشونت علیه هر نیروی فکری، فرهنگی صرف نظر از آنکه در رابطه با آن نیرو چه ارزیابی داشته باشیم، در کنش و واکنش های بعدی تنها امکان تقویت نیروهای افراطی در هر دو سو را افزایش میدهد و نه در جهت تحکیم و تعمیق دمکراسی که در راستای تضعیف و تهی شدن آن عمل خواهد کرد.

اعمال خشونت در رابطه با مسئل فرهنگی و نظری تنها زمانی تجویز میشود که نیروی اعمال کننده خشونت خود را تماما بر حق و نیروی مقابل را مطلق بر خطا میداند. اعتقاد به دمکراسی تنها با پذیرش مدارا ممکن نیست. یکی از پایه هایی که تفکر دمکراتیک را در جامعه نهادینه میکند پذیرش این فکر است که هیچیک از جریانهای نظری، سیاسی در جامعه که از حمایت نیروها و اقشار معینی برخوردارند تمامی امتیازات را نمایندگی نمیکنند. پذیرش امکان تاثیر گذاری بر نیروهای اجتماعی و یافتن راههایی برای دیالوگ و تاثیر گذاری متقابل جزئی از تفکر دمکراتیک است. کسانی که راه خشونت را در برابر دیگران در پیش میگیرند با این عنوان که اعتقادات آن دیگران مانع تعمیق تفکر دمکراتیک است، خود هنوز با تفکر دمکراتیک فاصله دارند.

اعمال خشونت در رابطه با مسائل فرهنگی نظری چه در درون و چه در بیرون حکومت توسط نیروهایی تجویز میشود که احساس میکنند در رقابت و مقابله نظری با رقیبان ناتوانند. کسانی که خشونت در این زمینه ها را تجویز میکنند هر چند تصور میکنند خود حق مطلقند ولی در عمق وجودشان خود را ضعیف و روند های فکری را بزیان خود می بینند. ایده های دمکراتیک امروز در جهان قدرتمند و در حال پیشرویند و این هم یکی دیگر از دلایلی است که نیروهای تجویز کننده خشونت نمیتوانند نماینده دمکراسی باشند.

البته باید اضافه کرد که هر نظام دمکراتیکی نیازمند دفاع از خویش است و مجبور است کسانی را  که برای پیشبرد ایده های خود راه خشونت را در پیش میگیرند خنثی سازد ولی در همه دموکراسی های نوپا همواره جناح ها و نیروهایی در درون حکومت یافت می شوند که کار فرهنگی و گفتگو با مخالفان را "ضعف" قلمداد می کنند و خشونت یک گروه را وسیله سرکوب گسترده و بی محابای همه مخالفان قرار می دهند. در دموکراسی های نوپا باید صریحا خشونت گرایان، چه حکومتی و چه ضد حکومتی، چه مدرن و چه سنت گرا، را محکوم کرد و وظیفه دولت را دفاع از امنیت جامعه شمرد.

سمت حرکت نیروهای طرفداربسط دموکراسی باید علیه نیروهای خشونت گرا در حکومت و در جامعه باشد. حکومت باید برای به کار گیری سیاست "حداکثر انعطاف و حداقل خشونت" به خصوص برای دعوت مخالفان به دیالوگ -هرچه بیشتر تحت فشار و کنترل قرار گیرد.

 

4- در نهایت به نظر شما در منطقه خاورمیانه اولویت با چیست؟بسط پروژه مدرنیته یا دموکراتیزاسیون؟و آیا اصولاً اولی پیش نیاز دومی نیست یا اینکه پیشبرد هر دو با هم هم ممکن است و هم مطلوب؟

 

پاسخ: کشورهای خاورمیانه در شرایط مشابهی نیستند و نمیتوان در رابطه با همه آنها حکم واحدی صادر کرد. سطح رشد اقتصادی، شکل گیری طبقات  اجتماعی، حد رشد یافتگی اقشار متوسط و مدرن جامعه، در صد نیروهای تحصیل کرده، تاریخ تحولات اجتماعی در یک قرن اخیر و ... در این کشورها یکسان نیست و این تمایزات در امکانات و روند شکل گیری دمکراسی در این کشورها تاثیر گذار خواهد بود.  نمیتوان برای ایران و افغانستان و یا لبنان و عربستان  پیشنهادات واحدی ارائه داد.

اما مجموعه کشورهای منطقه از يک مشکل واحد رنج میبرند. شرایط جنگی طولانی مدت  و نفرت های ناشی از ان و تقویت جریانهای افراطی بر تحولات همه کشورهای منطقه تاثیر گذارده و میگذارد. مثال میزنم. در کشور افغانستان حزب دمکراتیک مردم افغانستان که بیش از آنکه به احزاب کمونیست کلاسیک شباهت داشته باشد تجمع بخشی از روشنفکران افغانستان با گرایش های چپ با هدف رشد کشور بود. در اردوی مقابل مثلا در صفوف احمد شاه مسعود هم بخش دیگری از روشنفکران با همین هدف متشکل شده بودند. جنگ خونینی  که بیش از دو دهه است بر این کشور جاری است همه راههای رشد جامعه را مسدود ساخت و شهر کابل را بیک ویرانه بدل ساخت. جنگی که هنوز ادامه دارد. هر گونه رشد این کشور در گرو پایان یافتن این جنگ است. کشور عراق با مشکل مشابهی مواجه است. همه تحولات در آن کشور در دو دهه اخیر تحت تاثیر شرایط جنگ و تحریم قرار داشت و دارد. امکان تقویت تفکرات افراطی وهابی گری و یا افراطی شیعی در این کشور يک خطر واقعی است و میتواند سالها این کشور را رنج دهد. نتایج و تاثیر خصومت دراز مدت میان اسراییل و کشورهای همسایه آن و یا حتی کل کشورهای عربی نیز آشکار است.

ما در منطقه تنها با سوال رابطه مدرنیته و دمکراتیزاسیون و اولویت یکی از آنها مواجه نیستیم. ما با عامل دیگری یعنی شرایط جنگ و رابطه آن با دو عامل فوق الذکر مواجه ایم و به نظر من برقراری صلح عاملی است که نه تنها در این بحث فرعی نیست بلکه شرایط جنگی هم بسط پروژه های مدرنیته و هم دمکراتیزاسیون را تحت تاثیر قرار داده و میتوان گفت که در برخی کشورها تلاش برای پایان دادن به جنگ از اولویت برخوردار است.

تا آنجا که به ایران بازمیگردد، مشکل در ایران عدم وجود پیش شرط های دمکراسی نیست. در ایران تا حد معینی طبقات و اقشار اجتماعی شکل گرفته اند. در ایران نزدیک به دو ملیون دانشجو وجود دارد. شصت در صد دانشجویان ایران زن هستند. اقشار تحصیل کرده و مدرن در ایران قدرتمندند و از منافع خود دفاع میکنند. در کشور ما بیش از صد سال است که برای دست یابی  به دمکراسی تلاش میشود و در حد معینی تشکل های  مدنی شکل گرفته است و .... این ها همه بمعنی آمادگی پیش شرط های کافی برای تحقق دمکراسی در ایران است. ایده هایی که تحت عنوان مقدم بودن مدرنیته، تلاش برای دموکراتیزاسیون را فرعی تلقی میکنند و حتی انواعی از حکومت های اقتدارگرا را توصیه میکنند، به همه این تحولات بی اعتنایند. چنین ایده هایی تنها در راستای تشدید بحرانها و مشکلات کشور عمل میکند.

 

06.07.2007